
(قبل از خوندن اين مطلب يه نكته رو بگم بد نيست ، من يه دانشجوي درسخون ، اند درسخون بودم كه به خاطر داشتن توانايي هاي علمي زياد و بعد از كلي امتحان و آزمون تو دانشگاه كه مثه هفت خوان رستم بود من تونستم بالا ترين رتبه رو بيارم ، جوري كه تو اولين امتحان اين سري امتحانات نمره من از 40 همون 40 شد و نفر بعد من شد 10 و اختلاف تا 30 امتاز بود و تو آخرين امتحان من شدم 39 و نفر قبل من شد 19 ، و اينطوري در نهايت شگفتي تمام استادها و دانشجوها به خاطر رتبه هاي حقيقتا چشم كور كنم راهي مسابقات كشوري ايران شدم كه آخر خط اين مسابقات هم به شمار مي رفت ، خوب يكي از هم تيمي هاي علمي ما شبنم بود كه بعد از مسابقه من ديگه اونو نديدم و هيچ خبري هم ازش نداشتم و حالا اصل ماجرا...)
سلام شبنم
باورم نمي شد كه يه روز بتونم اينطوري پيدات كنم ، فكر مي كردم براي هميشه بايد فقط تو روياهام دنبالت بگردم ، باورم نمي شد با يه ايميل كه مدتها قبل از تو نوشتم و لاي جزوه هام گم شده بود بتونم يه بار ديگه ازت با خبر بشم ، نمي دونم چي شد كه رفتم سراغ جزوه هام و كنار همشون رو چك كردم ، تو كه مي دوني دورتا دور جزوه هاي من دفترچه خاطرات بود ، و يهو به اين ايميل برخوردم و نمي دوني چقدر احساس خوشبختي كردم كه تونستم ازت يه رد پايي پيدا كنم ،
وقتي رفتي من فقط شماره خوابگاه تربيت معلمت رو داشتم ، باور نمي كردم اينقدر بي سر و صدا بري ، يه روز كه اومده بودم تربيت معلم اومدم در اتاقت رو بزنم ديدم بازه ، تو رو نگاه كه كردم ديدم خاليه خاليه ، حتي نمي دونستم رفقات كجا رفتن ، فقط تخت هاي روي هم روي همتون مونده بود و ياد تو كه چقدر مسابقه گذاشتيم كه كي زودتر از تخت بالا مي ره ....
يادته اون روزآ فكر مي كرديم غير ممكن ترين كارها از پسمون بر مياد ، ولي حالا همه چيز حتي ساده ترين چيزا برامون غير ممكن به نظر مي ياد ،
آخه حالا ديگه همه چيز فرق كرده ،همه چيز....
نمي دونی چقدر اولين آفلاينهات خوشحالم كرد ، من اون آفلاينها رو با شور و عشق و با صداي تپشهاي تند قلبم خوندم و با چشمايي كه از شدت شوق هر لحظه دلش مي خواست بباره ،
شبنم شبنم شبنم ، نمي دوني چقدر دلتنگ صدا كردنت بودم ،
نوشته بودي مي خواي بدوني بعده رفتنم چي شد ؟؟ چي مي خواي بدوني ، كه بعده تو خيلي چيزا عوض شد ، حداقل براي من ، كاش مي موندي تا آخرين حرفامو بهت بزنم ، كاش مي موندي ...
از اتوبوس كه پيدا شدم با يه ساك نيمه بزرگ كه حالا پر شده بود از كوله بار حرفهاي تنهايي من ، كوله بار دلتنگي و غربت من ، با يه كله كه پر بود از فكر ، شبنم بخدا تو نمي دوني كه از اون ساعت كه از اتوبوس پيداده شدم چي به سر من اومد !!!
نمي دونستم با چه رويي برم خونه ، فكر اينكه بگم هيچ كاري نتونستم بكنم ، اون ساعت قده تموم گناههاي عمرم زجر كشيدم ، مي دونستم تو كت هيچكس نمي ره كه من اين طوري برم خونه ، آخه تو كه خوب مي دونستي من رفتم تا اول بشم ولي حالا تو ده نفر برگذيده ها اسم من نبود ، تو ده نفر !!! و اين يعني آبرو ريزي براي من!، نه روي رفتن به خونه رو داشتم نه دانشگاه ، شبنم ،نمي دوني تو اون شيش صبحي من چند دفعه فاصله سر خيابون تا خونه رو با ترديد رفتم و برگشتم ، رفتم و برگشتم ، رفتم و برگشتم و هيچكس ندونست ، هيچكس ندونست كه من چه بار بزرگي رو به دوش مي كشم ،يه جا مي خواستم كه قده نيم ساعت بتونم فكر كنم ، و اون همه فكر و كه از فشار داشت منو اينهويه يه تيكه كاغد مچاله مي كرد رو دور بريزم ، هرچند كه دور ريختني نبود شايد كمي آرومتر مي شدم ،
شبنم كاش مي موندي تا برات مي گفتم كه چقدر دلم از دست همه گرفت ، خونه كه رفتم همه با ناباوري حرفامو گوش دادن و ديگه هيچي نگفتن و اين نگفتنشون منو كشت ، منو هر روز و هر روز تو اون دو ماه كشت و دوباره زنده كرد،
تو دانشگاه كه ديگه نگو ، شايد بين ده نفري كه اين مسافرت رو كرديم فقط منو تو بودم كه با بقيه رفتنمون فرق داشت ، ولي تو نموندي تا من برات بگم ، برات بگم كه وقتي رفتي من چي كشيدم ، از دست همه چي كشيدم ، خيلي سخته كه تو كاري رو كرده باشي و بقيه لهش كنن ، شبنم وقتي تو رفتي و من تنها رفتم دانشگاه تازه فهميدم كه بايد چه عذاب عليمي رو تحمل كنم ، هر كي مي رسيد اولين سئوالش طعنه تلخي بود كه تا تمام وجودت رو مي سوزوند، و من بار تموم طعنه هاشون رو تنها به دوش كشيدم ، نمي دوني چقدر سخت بود برام وقتي دكتر احمد بين كلاس محاسبات عددي با ريشخند به من گفت كه خوب چكار كردي و من هيچي نداشتم كه بگم ، نمي دونم چرا ولي اون همه چيزو مي دونست ولي بازم ازم جلو اون همه آدم سر كلاس پرسيد ، و من هيچوقت تا زنده ام اونو به خاطر اين كارش كه مستحقش نبودم نمي بخشم ...
شبنم تو نمي دوني تو اين دو ماه چي به سر من اومد ، دو ماهي كه شبي نبود كه من گريه نكنم و بخوابم و تو رو بد و بيراه نگم كه چرا اينطوري رفتي ،تو تنها كسي بودي كه مي تونستم از تموم لحظه هاي سختم براش بگم و باور كنه چون حقيقت رو فقط اون مي دونست و بس ، ولي تو رفتي بي نشون ، من به تو با تموم وجودم احتياج داشتم و تو نبودي ، نامرد حتي يه تلفن هم نكردي ، حتي از يه تلفن هم دريغ كردي، دلم پره حرف بود و درد ، و من دو ماه سكوت كردم ، سكوت و دردي كه مستحقش نبودم ، نمي دوني چقدر اي كاش گفتم كه اي كاش بودي ، كاش بودي ..
دو ماه كه به قدر تموم زندگيم طعم تلخترين لحظه ها رو چشيدم ، و كسي نبود كه ببينه ، حتي خانوادم هم ندونستند ، چون نتونستم بهشون بگم ، نتونستم مي دوني چرا ؟؟ فكر كردم اونها هم باورشون نمي شه ، گفتم سنگين تر اينه كه هيچي نگم ، اينطوري اعتبار خوردم هم كم نمي شه و فقط قبول مي كنن كه نتونستم كاري كنم ،
دو ماه ، دو ماهي كه با هر چي كه در توانش بود روح و ذهن منو فشرد، ديگه خودم باور شده بود كه تو اين بازي باخته بودم و چاره اي ندارم جز اينكه بپذيرم ،
دو ماه تموم برنامه هام بهم خورد ، مهمترين قسمت برنامه هام ، تو خودت كه ديده بودي چقدر برنامه هاي من فشرده و ساعت به ساعت بود ، ديگه رمقي براي دوباره خوندن نداشتم ، سرپا نگه داشتن خودم تو اون وضعيت خودش كلي كار بود ، و تو نبودي كه ببيني .... تو نبودي كه ببيني ......
باور نمي كردم كسي مثه نوروزي بتونه زندگي منو اينطور دستخوش گردباد كنه ، اين آشغال پست فطرت كه بخاطر راحتي خودش دو ماه دوماه سخت ترين شكنجه ها رو به من داد ، شبنم ، شبنم چقدر خوب بود كه نبودي تا ببيني ، چه خوب كردي رفتي ديار خودت ، كاش منم جايي رو داشتم كه بهش پناه ببرم ....
دو ماه بعد سر كلاس اصول منو صدا كردن كه برم پيش مدير دانشگاه ، نمي دونستم چكار دارن ، مديره بهم گفت خانوم (ف) امروز براي ما فكس رسيد و جريان از اين قراره و نوروزي بايد اين كارو اونجا مي كرده و اشتباه كرده و نرفته دفتر اعلام قطعي نتايج و امروز ما فهميديم كه شما تو اين مسابقات تو كل كشور نفر پنجم شديد و ما از شما معذرت مي خوايم و.... (خبرش كه بهت رسيد) (تو مسابقات علمي نفرات اول تا دهم هميشه رتبه بندي مي شن و بر خلاف مسابقات ديگه كه تا سوم بيشتر نداره ، اين مسابقات تا دهم بود و كساني كه جز اين ده نفر بودن يعني موقعيتشون خيلي خوب بوده ، و اختلاف من تا نفر اول تو سه تا سوال بود كه جواب نداده بودم و سوالات ضريب بالايي داشت و مثلا نفر دهم كه آخري بود با پنج تا سوال ننوشته شده بود دهم يعني اينقدر اين امتحانات فشرده بود)و من تو تموم اون مدت مثه مجسمه يخي داشتم فقط اونو نگاه مي كردم ، دست آخر يه لوح تقدير بهم داد كه روش يه كادو كوچيك بود ، دستاي منو بالا اوورد و اون تو دستاي من گذاشت و منو بوسيد ، گفت كه ما رو ببخشيد ...(من تازه فهميده بودم كه نوروزي با ما چكار كرده بود ، روز آخر مسابقات اسامي به همراه جوايز و تقدير نامه ها رو مي دادن ولي نوروزي رو حساب اينكه ما سوال بي جواب داشتيم اصلا نرفته بود دفتر اعلام نتايج فكر مي كرد كه مثه هر سال از دانشگاه ما بخاري در نمي ياد و ترجيح داده بود كه رو تختش تا لحظه آخر لم بده و با عزيز دلش حرف بزنه ، و اين در حالي بود كه همه جوايز خودشونو گرفته بودن ، فكرش رو بكن كه جايزه و تقدير نامه من مدتها يعني همون دوماه لعنتي اونجا مونده بود و بعده اينكه ديدن كسي سراغش نمي ياد برا دانشگاه پست كرده بودن...)
شبنم من اون كادو رو هيچوقت باز نكردم چون انداختمش تو سطل آشغال بيرون اتاق مدير ، و تقدير نامه هرو هم پاره كردم ، نمي دونم تا كي اما ديگه پاهام رمق رفتن نداشت ، روي پله ها نشستم ، جلويه اشكاي بي وقفه امو نمي تونستم بگيرم ، من فقط گريه مي كردم ، و همه رد مي شدن و مي پرسيدن چي شده و من تواني براي جواب دادن نداشتم ، يادمه آخرين كسي كه رد شد دكتر احمد بود و فرداش يه نامه از دكتر احمد اومد كه توش بابت كار نوروزي ازم معذرت خواهي كرده بود و منم اون نامه رو كپي گرفتم و رو تموم بردها چسبوندم ، شايد ده دقيقه بيشتر رو برد نموند كه پشيمون شدم ، فكر كردم نشون ميده من خيلي سوختم ، هر چند كه بيشتر هم سوخته بودم ولي همشون رو كندم ، نمي دونم ولي شايد بهتر بود مي گذاشتم همه بفهمن كه با چه جونور هايي طرف هستند ،
بعده اون دوماه فهميدن اين موضوع ديگه سودي به حالم نداشت ، اين شد كه بي خيال هم چيز شدم و سعي كردم دنبال كار بگردم ،نمي دونم شايد خدا دلش به حالم سوخته بود ، چون واقعا بهم ريخته بودم كه بعده دو روز گشتن كار پيدا كردم و سر كار اومدم و خدا رو شكر كه سر کار اومدم ، حالا ديگه تقريبا همه چيز برام از نو شده ، حالا ديگه يادم رفته ، نه يادم نرفته، اون خاطره رو سپردم به قهقراي تاریک ذهنم همون جا كه بيشتر از همه و زودتر از همه خاك روش بشينه و من بتونم كمي راحت تر به گذشته نگاه كنم ، حالا ديگه به همشون مي خندم ، حتي به همون نوروزي ، ولي ناراحت نباش دوباره شروع مي كنم ، از نو ، بايد دوباره شروع كرد ، بايد اينبار خيلي تلاش كنم ، بايد همه چيزو دوباره ساخت ، و من دوباره مي سازم ، بهت قول ميدم.